
خدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما مال ما نیست
فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخته مال هم باشیم و بی هم
میبینم میری و میبینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه میشه زنده باشم نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید میرسیدیم
داره رو دست ما میمیره این عشق
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
نظرات ()کاشکی دیوانه بودم تا دلم غمگین نمی شد
یا چنین بر دوش قلبم بار غم سنگین نمی شد
کاشکی دیوانه بودم...
نظرات ()روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و فلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که
دیگر
نباشم
احمد شاملو
نظرات ()هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم
اکنون
آنقدر که در من هراس از گرفتن دستی هست
ترس از گم شدن نیست
نظرات ()تو را با اشک و خون از سینه راندم آخر هم
که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را
به زلف دیگری آویزی آن گل های صحرا را
مگو با من، مگو دیگر، مگو از هستی و مستی
من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم
که گل های نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد
مرا از سینه بیرون کن
ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جامم را
مرا بشکن
مرا بشکن!
کنون کز من بجا، مشت پری در آشیان مانده
و آهی
زیر سقف آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان را
این بال و پرها را
رها کن این دل غمگین و تنها را
تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی
بنای عشق و امیدت، شود امید جاویدت
تو را راندم
ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانی
که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم
تو را راندم
ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد!
جهان تاریک می شد کهکشان می مرد!
درون سینه ام دل ناله می زد
باز کن از پای زنجیرم
که بگریزم
به دامانش بیاویزم
به او
با اشک و خون گویم
مرو، من بی تو می میرم
ولی من در میان های های گریه خندیدم
که تو هرگز ندانی
بی تو یک تک شاخه ی عریان پاییزم
دگر از غصه لبریزم
و اینک دلا خو کن به تنهایی، که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد!
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می برد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.
نظرات ()
میون این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته
دیوار کاهگلی باغ خشک
که پر از شعرای یادگاریه
مونده بین ما و اون رود بزرگ
که همیشه مثل بودن جاریه
توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا میگیریم
یه روزی مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه بن بست بمیریم
اما ما عاشق رودیم مگه نه
نمی تونیم پشت دیوار بمونیم
ما یه عمره تشنه بودیم مگه نه
نباید آیه حسرت بخونیم
نظرات ()
روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!
_از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.
_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.
_خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.
_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...
_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!
فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.
_اعراب؟!!!
_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!
فرشته بسیار تاسف خورد.
سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟
_در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟
_اسلام
_چگونه آیینی است؟
_نیک است
وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید .........
_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.
_همین؟!!!
کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.
_پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.
_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.
فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن .............
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست
نظرات ()
گفت فرق رویا با آرزو چیست ؟
گفتم آرزو یک حقیقت نزدیک است
ولی رویا یک آرزوی شیرین دست نیافتنی .
گفت من رویا هستم یا آرزو؟
گفتم رویابی که به حقیقت پیوستن آن یک آرزوی شیرین است.
نظرات ()
نظرات ()

صبحی پاییزی
اشکی چکید بر زمین
اشکی از چشمانی کوچک
صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی میدیدم
هر چند تصویری نیست
حال سال ها گذشته و دوباره سالی بر سال های زندگی ام افزوده می شود
می شنوم
از همه سو می گویند
فرانک جان تولدت مبارک
نظرات ()
نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم، نه چنانم که تو گویی، نه چنینم که تو خوانی، نه آنگونه که گفتند و شنیدی، نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیر کسی بسته و برده دینم، نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم، نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستاده پیرم، نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم، نه جهنم، نه بهشتم، چنین است سرشتم، این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.
حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هو، نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو گر به این نقطه رسیدی به تو سربسته و در پرده بگویم، تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را.
آنچه گفتند و سرودند تو آنی، خود تو جان جهانی، گر نهانی و عیانی، تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو، نه یک جای، نه یک پای، همه ای، با همه ای، همهمه ای، تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی، به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی، در همه افلاک بزرگی، نه که جزئی، نه چون آب در اندام سبویی، خود اویی، به خود آی، تا به در خانه متروکه هر کس ننشینی و به جز روشنی شعشعه پرتوی خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی.
به خود آ
نظرات ()در این دنیا
که گه تاریک و گه سرد است
و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در حسرت
و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید
که باید رفت و شاید ماند
در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟
در این دنیا که چون دل بر کسی بندی
به ترفندی همه دل بستگی هایت حبابی پوچ برآب است
چه باید کرد؟
من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه، وانفسا
به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که
میدانم و می ترسم ...............
میترسم
میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد
و بیزارم از این دل بستن و کندن
از این ماندن ولی رفتن
وزین عشق پر از نفرت
از این سرگشتگی هایم
از این دنیا، از این تکرار
بیهوده ولیکن سخت
پا برجا
چه بیزارم،
چه بیزارم از این ماندن
و این گه گاه و گاهی ها
و شایدها
چه بیزارم از این..............
نظرات ()آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست
آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
نظرات ()
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت :
این کار شما تروریسم خالص است
پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده
از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...هم را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید !!
وقتی با ارامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت : با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
پائولو کوئیلو
نظرات ()
|
هم خانواده های جوان |
جنین |
جان |
مجنون |
جانان |
|
مقتضیات جوانی |
جنبش |
وجود
|
استقلال |
نو اندیشی |
|
ابعاد متعالی جوانی |
بلوغ جسمانی |
نبوغ روحانی
|
حقوق اجتماعی |
لحوق عرفانی |
|
ایجابات تعالی |
تغذیه سالم |
تعلیم صحیح
|
تمرین صبر |
تربیت صالح |
|
زمینه های کمکی |
ورزش و گردش |
رسانه و رایانه
|
شٲن و شغل
|
سیر و یلوک |
|
آگاهی ها |
علم |
ادب
|
اخلاق |
عرفان |
|
راه های کسب آگاهی |
استقرا |
قیاس
|
الهام |
وحی |
|
ضمایر آگاهی |
خود آگاهی |
ناخود آگاهی
|
خلق آگاهی |
خدا آگاهی |
|
آفات |
فقر اقتصادی |
انقطاع فرهنگی
|
بی تفاوتی |
نا امیدی |
|
آیات |
اشتغال با کار آموزی |
اتصال با گروه های مرجع
|
امتثال با ازدواج |
ارتحال با خدا |
نظرات ()
دوستای گلم چون در روز پدر این سایت توی هک بود مطلب روز پدر یه خرده دیر آپ شد.
این شعرو تقدیم می کنم به عزیز ترینم که خیلی دوسش دارم .



یه قصه قدیمی یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته
چه سخته
چه سخته
ولی بابا ندارم؛ بابا چشماشو بسته
بابا چشماتو وا کن ببین قلبم شکسته
چه سخته
چه سخته
نوشتن بابا رو تخته
خدا بابام نمرده؛ بابا اهل نبرده
یه گوشه ای میمیرم اگه که برنگرده
بابا چشماتو وا کن
بابا منو نگاه کن
ببین دلم شکسته
بابا لباتو وا کن
بابا منو صدا کن
آب بابا چه سخته نوشتنش رو تخته
وقتی بابا نداری گفتنشم چه سخته
آب بابا خدافظ
رفتی بابای خوبم می خوام بیام کنارت
توی آغوش گرمت آروم بگم با بوسه
بابا روزت مبارک
نظرات ()زیر سایه ی بید مجنون نشسته ام
از دیدن غروب خورشید خسته ام
دوست دارم پر بکشم به آسمون
یا که بالاتر از اون به کهکشون
اونجا دیگه دلی نیست دلداری نیست
اونجا دیگه عشقی نیست عاشقی نیست
اونجا دیگه شبهای بارونی نیست
اونجا دیگه ثروت قارونی نیست
اونجا دیگه کسی نیست به من بگه
به دروغ دوست دارم عاشقتم
در سکوتی مبهم و بی فاصله
دیگه هیچ صدایی نیست به من بگه...
اونجا دیگه دلی نیست دلداری نیست
اونجا دیگه عشقی نیست عاشقی نیست
من که می دونم اینا همش خیاله
من که می دونم اینا همش محاله
ولی دوس دارم برم به آسمون
یا که بالاتر از اون به کهکشون
نظرات ()
خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....
بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... !
نظرات ()
هوا نخستین عنصر است!
پروردگارا تنبیهمان کن
زیرا جرأت کرده ایم که رو در روی تو باشیم
و به چیزهایی معتقد باشیم که تو ما را از آن ها منع کرده ای
چیزی که بین ما و خدا فاصله می اندازد هواست.
سرورم، حتی اگر می توانستیم دست هایمان را بالا ببریم،
آنقدر بالا که به ستاره ها برسد،
دست تو را لمس نمی کردیم.
زیرا دست تو بر سر ماست.
و ما را با نوازش هایت شرمنده می کنی.

خاک دومین عنصر است!
خدایا ما بخشی از این جهان هستیم
و این جهان آکنده از ترس های ماست.
ما گناهانمان را بر روی خاک می نویسیم
و این وظیفه باد است که آن ها را بپراکند.
دست های ما را قوی نگه دار؛
هر چند که خود را لایق نمی دانیم.
هستی ما را مفید گردان.
اگر ما از خاک ساخته شده ایم
پس خاک هم از ما ساخته شده است.
همه چیز فقط یک چیز است.
به ما بیاموز و ما را به کار گیر
همه چیز فقط یک چیز است
ما تا ابد از آن تو هستیم.

آب سومین عنصر است!
تو گفتی که هر که از این آب بنوشد،هرگز تشنه نخواهد ماند.
اما این آب کجاست.
آیا در وجود توست؟
آری، در وجود تو یافت می شود
تو سرچشمه آب(روشنایی) و پاکی ها هستی.
پس ما از این آب می نوشیم،
و گناهانمان را می شوییم.

آتش چهارمین عنصر است!
سرورم، تو گفتی ما برای روشن کردن آتش به زمین آمده ایم و مراقبیم که آتش شعله ور شود. دعا می کنیم که آتش عشق در دل های ما شعله ور باشد. دعا می کنیم که آتش پاکی، گناهان ما را بسوزاند. دعا می کنیم که آتش عدالت،راهنمای قدم های ما باشد. دعا می کنیم که آتش خرد، راه ما را روشن کند. و دعا می کنیم که آتش که در سراسر زمین روشن می شود، هرگز خاموش نگردد
نظرات ()
تو تنها نيستي
دستان بسياري مثل دستان تو. در حال نيايشند و
خدا رو روز و شب صدامي زنند و
براي آرزوهاي
به دل نشستشون دعا ميكند
چشمهاي زيادي به نقطه
معجزه دوخته شدند و بسيارند كساني كه
براي اجابت خواسته هايشان صف كشيده اند و انتظار
ميكشند.
نظرات ()