صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده faranak
آرشیو وبلاگ
تیر ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
لینک ها
تايماز
اميد
مهسا
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی

میون این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته
دیوار کاهگلی باغ خشک
که پر از شعرای یادگاریه
مونده بین ما و اون رود بزرگ
که همیشه مثل بودن جاریه
توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا میگیریم
یه روزی مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه بن بست بمیریم
اما ما عاشق رودیم مگه نه
نمی تونیم پشت دیوار بمونیم
ما یه عمره تشنه بودیم مگه نه
نباید آیه حسرت بخونیم
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ - faranak |لینک به نوشته


روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!
_از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.
_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.
_خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.
_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...
_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!
فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.
_اعراب؟!!!
_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!
فرشته بسیار تاسف خورد.
سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟
_در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟
_اسلام
_چگونه آیینی است؟
_نیک است
وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید .........
_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.
_همین؟!!!
کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.
_پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.
_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.
فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن .............
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧ - faranak |لینک به نوشته


گفت فرق رویا با آرزو چیست ؟
گفتم آرزو یک حقیقت نزدیک است
ولی رویا یک آرزوی شیرین دست نیافتنی .
گفت من رویا هستم یا آرزو؟
گفتم رویابی که به حقیقت پیوستن آن یک آرزوی شیرین است.
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧ - faranak |لینک به نوشته


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧ - faranak |لینک به نوشته


صبحی پاییزی
اشکی چکید بر زمین
اشکی از چشمانی کوچک
صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی میدیدم
هر چند تصویری نیست
حال سال ها گذشته و دوباره سالی بر سال های زندگی ام افزوده می شود
می شنوم
از همه سو می گویند
فرانک جان تولدت مبارک
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ - faranak |لینک به نوشته


نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم، نه چنانم که تو گویی، نه چنینم که تو خوانی، نه آنگونه که گفتند و شنیدی، نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیر کسی بسته و برده دینم، نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم، نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستاده پیرم، نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم، نه جهنم، نه بهشتم، چنین است سرشتم، این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.
حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هو، نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو گر به این نقطه رسیدی به تو سربسته و در پرده بگویم، تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را.
آنچه گفتند و سرودند تو آنی، خود تو جان جهانی، گر نهانی و عیانی، تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو، نه یک جای، نه یک پای، همه ای، با همه ای، همهمه ای، تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی، به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی، در همه افلاک بزرگی، نه که جزئی، نه چون آب در اندام سبویی، خود اویی، به خود آی، تا به در خانه متروکه هر کس ننشینی و به جز روشنی شعشعه پرتوی خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی.
به خود آ
پيام هاي ديگران () | جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ - faranak |لینک به نوشته

در این دنیا
که گه تاریک و گه سرد است
و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در حسرت
و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید
که باید رفت و شاید ماند
در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟
در این دنیا که چون دل بر کسی بندی
به ترفندی همه دل بستگی هایت حبابی پوچ برآب است
چه باید کرد؟
من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه، وانفسا
به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که
میدانم و می ترسم ...............
میترسم
میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد
و بیزارم از این دل بستن و کندن
از این ماندن ولی رفتن
وزین عشق پر از نفرت
از این سرگشتگی هایم
از این دنیا، از این تکرار
بیهوده ولیکن سخت
پا برجا
چه بیزارم،
چه بیزارم از این ماندن
و این گه گاه و گاهی ها
و شایدها
چه بیزارم از این..............پيام هاي ديگران () | جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ - faranak |لینک به نوشته

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست
آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦ - faranak |لینک به نوشته

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت :
این کار شما تروریسم خالص است
پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده
از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...هم را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید !!
وقتی با ارامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت : با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
پائولو کوئیلو
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦ - faranak |لینک به نوشته

|
هم خانواده های جوان |
جنین |
جان |
مجنون |
جانان |
|
مقتضیات جوانی |
جنبش |
وجود
|
استقلال |
نو اندیشی |
|
ابعاد متعالی جوانی |
بلوغ جسمانی |
نبوغ روحانی
|
حقوق اجتماعی |
لحوق عرفانی |
|
ایجابات تعالی |
تغذیه سالم |
تعلیم صحیح
|
تمرین صبر |
تربیت صالح |
|
زمینه های کمکی |
ورزش و گردش |
رسانه و رایانه
|
شٲن و شغل
|
سیر و یلوک |
|
آگاهی ها |
علم |
ادب
|
اخلاق |
عرفان |
|
راه های کسب آگاهی |
استقرا |
قیاس
|
الهام |
وحی |
|
ضمایر آگاهی |
خود آگاهی |
ناخود آگاهی
|
خلق آگاهی |
خدا آگاهی |
|
آفات |
فقر اقتصادی |
انقطاع فرهنگی
|
بی تفاوتی |
نا امیدی |
|
آیات |
اشتغال با کار آموزی |
اتصال با گروه های مرجع
|
امتثال با ازدواج |
ارتحال با خدا |
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦ - faranak |لینک به نوشته

دوستای گلم چون در روز پدر این سایت توی هک بود مطلب روز پدر یه خرده دیر آپ شد.
این شعرو تقدیم می کنم به عزیز ترینم که خیلی دوسش دارم .



یه قصه قدیمی یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته
چه سخته
چه سخته
ولی بابا ندارم؛ بابا چشماشو بسته
بابا چشماتو وا کن ببین قلبم شکسته
چه سخته
چه سخته
نوشتن بابا رو تخته
خدا بابام نمرده؛ بابا اهل نبرده
یه گوشه ای میمیرم اگه که برنگرده
بابا چشماتو وا کن
بابا منو نگاه کن
ببین دلم شکسته
بابا لباتو وا کن
بابا منو صدا کن
آب بابا چه سخته نوشتنش رو تخته
وقتی بابا نداری گفتنشم چه سخته
آب بابا خدافظ
رفتی بابای خوبم می خوام بیام کنارت
توی آغوش گرمت آروم بگم با بوسه
بابا روزت مبارک
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦ - faranak |لینک به نوشته

زیر سایه ی بید مجنون نشسته ام
از دیدن غروب خورشید خسته ام
دوست دارم پر بکشم به آسمون
یا که بالاتر از اون به کهکشون
اونجا دیگه دلی نیست دلداری نیست
اونجا دیگه عشقی نیست عاشقی نیست
اونجا دیگه شبهای بارونی نیست
اونجا دیگه ثروت قارونی نیست
اونجا دیگه کسی نیست به من بگه
به دروغ دوست دارم عاشقتم
در سکوتی مبهم و بی فاصله
دیگه هیچ صدایی نیست به من بگه...
اونجا دیگه دلی نیست دلداری نیست
اونجا دیگه عشقی نیست عاشقی نیست
من که می دونم اینا همش خیاله
من که می دونم اینا همش محاله
ولی دوس دارم برم به آسمون
یا که بالاتر از اون به کهکشون
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦ - faranak |لینک به نوشته


خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....
بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... !
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦ - faranak |لینک به نوشته


هوا نخستین عنصر است!
پروردگارا تنبیهمان کن
زیرا جرأت کرده ایم که رو در روی تو باشیم
و به چیزهایی معتقد باشیم که تو ما را از آن ها منع کرده ای
چیزی که بین ما و خدا فاصله می اندازد هواست.
سرورم، حتی اگر می توانستیم دست هایمان را بالا ببریم،
آنقدر بالا که به ستاره ها برسد،
دست تو را لمس نمی کردیم.
زیرا دست تو بر سر ماست.
و ما را با نوازش هایت شرمنده می کنی.

خاک دومین عنصر است!
خدایا ما بخشی از این جهان هستیم
و این جهان آکنده از ترس های ماست.
ما گناهانمان را بر روی خاک می نویسیم
و این وظیفه باد است که آن ها را بپراکند.
دست های ما را قوی نگه دار؛
هر چند که خود را لایق نمی دانیم.
هستی ما را مفید گردان.
اگر ما از خاک ساخته شده ایم
پس خاک هم از ما ساخته شده است.
همه چیز فقط یک چیز است.
به ما بیاموز و ما را به کار گیر
همه چیز فقط یک چیز است
ما تا ابد از آن تو هستیم.

آب سومین عنصر است!
تو گفتی که هر که از این آب بنوشد،هرگز تشنه نخواهد ماند.
اما این آب کجاست.
آیا در وجود توست؟
آری، در وجود تو یافت می شود
تو سرچشمه آب(روشنایی) و پاکی ها هستی.
پس ما از این آب می نوشیم،
و گناهانمان را می شوییم.

آتش چهارمین عنصر است!
سرورم، تو گفتی ما برای روشن کردن آتش به زمین آمده ایم و مراقبیم که آتش شعله ور شود. دعا می کنیم که آتش عشق در دل های ما شعله ور باشد. دعا می کنیم که آتش پاکی، گناهان ما را بسوزاند. دعا می کنیم که آتش عدالت،راهنمای قدم های ما باشد. دعا می کنیم که آتش خرد، راه ما را روشن کند. و دعا می کنیم که آتش که در سراسر زمین روشن می شود، هرگز خاموش نگردد
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦ - faranak |لینک به نوشته


تو تنها نيستي
دستان بسياري مثل دستان تو. در حال نيايشند و
خدا رو روز و شب صدامي زنند و
براي آرزوهاي
به دل نشستشون دعا ميكند
چشمهاي زيادي به نقطه
معجزه دوخته شدند و بسيارند كساني كه
براي اجابت خواسته هايشان صف كشيده اند و انتظار
ميكشند.پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦ - faranak |لینک به نوشته

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦ - faranak |لینک به نوشته


چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج می خواهی ..تماشا کن..تماشا کن
دروغین بودم از دیروز، مرا امروز تو حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر، نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ٥ تیر ۱۳۸٦ - faranak |لینک به نوشته


ناتانائیل، من شوق را به تو خواهم آموخت. وجودی هیجان انگیز، نه آرام و سر به زیر. من در آرزوی هیچ آسایش جز مرگ نیستم.
از این میترسم که مبادا تمامی آرزوهایم و همه نیرویی که در طول حیاتم ارضا نکرده ام، پس از مرگ شکنجه و عذابم کنند.
ناتانائیل،علاقه هیچوقت، عشق. می فهمی، که این دو یکی نیست! آنچه مرا با غم و اندوه و دلهره و رنج دمساز می کند بیم از دست دادن است؛ که اگر نمی بود تابشان را نمی آوردم. بگذار هر کس از حیات خویش مواظبت کند.
ناتانائیل، دوست می داشتم لذتی به تو بدهم که تاکنون هیچ کس به تو نداده است.
اما در ضمن که مالک این لذتم نمی دانم چگونه آن را به تو بدهم. می خواستم با چنان صمیمیتی تورا خطاب کنم که هیچ کس دیگر تا کنون نکرده است. یک گذشته تنها، یک آینده تنها را به وجود می آورد که آن را همچون پلی بی انتها پیش روی ما در فضا رسم میکند.
اطمینان هست که آدمی هرگز کاری را انجام نمی دهد مگر آنکه به فهم آن قادر باشد. درک کردن همان احساس قدرت به عمل است. هر چه انسانیت را بر عهده گرفتن، عنوان خوبی است. و حیات ما در برابر ما همچون جام پر از آب سرد است. این جام مرطوب که دست های آدمی تبدار آن را گرفته و می خواهد بیاشامد و آب چندان خنک و کوارا و التهاب تب آنقدر سدزان است که گر چه می داند باید صبر کند، آنرا به یک جرعه می آشامد و نمیتواند این جام را از لب های خود براند.
ناتانائیل، تو خدا را داری و او را نمی بینی! خدا را داشتن دیدن اوست.
ناتانائیل، تنها خداست که نمی توان به انتظارش ماند - در انتظار خدا به سر بردن یعنی در نیافتن این که خدا در توست - خدا را با خوشبختی مسنج و همه خوشبختیت را در لحظه ای گذرا قرار بده.
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ - faranak |لینک به نوشته

این وبلاگ متعلق به faranak می باشد
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ - faranak |لینک به نوشته


